سپاهی از فرشتگان دختر  در کنار قتلگاه امام دلهایمان

کد خبر: ۱۵۴۹۰۵۷
نویسنده دکتر سید نظام مولا هویزه‌

در آستانه‌ی آن گودالِ شعله‌ور.
آنجا که زمین 
نفس‌هایش را در سینه حبس کرده است.
سپاهی از کوچک‌ترین فرشتگانِ زمین ایستاده‌اند
دخترانی با دامن‌های سوخته.
و چشمانی که تمامِ عطشِ کربلا را 
گریسته‌اند.

اینجا، لبه‌ی انتهای دنیاست
آنجا که خاک، بوی بهشتِ زخمی می‌دهد
آنها ایستاده‌اند.
با دست‌هایی گره‌خورده در هم.
رو به شیبی که خورشید را در خود بلعیده است.

یکی با صدایی که در هق‌هقِ باد گم می‌شود، می‌پرسد:
«آیا این غبارِ سرخ، پیراهنِ اوست؟»
و دیگری، با پا‌های برهنه‌ای که خارِ بیابان را خجل کرده.
تنها نگاه می‌کند...
نگاهی که هزار سال مرثیه در آن انباشته است.‌ای گودالِ بی‌رحم!
چگونه تاب آوردی سنگینیِ آن قامتِ بلند را؟
چگونه نلرزیدی وقتی دخترانِ آفتاب.
بر لبه‌ی تنهایی‌شان، نامِ «بابا» را صدا می‌زدند؟

آنها نه برای تماشا.
که برای تدفینِ تمامِ آرزوهایشان آمده‌اند.
در چشمانِ کوچکِ سکینه.
دریای علقمه خشکیده است.
و بر لبانِ رقیه.
پرسشی است که تنها با بوسه بر رگ‌های بریده، پاسخ می‌یابد.

آه از آن اجتماعِ سوگوار...
از گیسوانِ پریشانی که بوی دود و خاکستر می‌دهند.
از شانه‌های لرزانی که بارِ سنگینِ «اسارت» را
پیش از غروب، بر دوش کشیده‌اند.

آنها در برابرِ قتلگاه.
ایستاده‌اند تا به عالم بگویند:
عشق، حتّی اگر سرش بر نیزه باشد.
باز هم پناهگاهِ دخترانی است که در هجومِ تازیانه‌ها.
جز آغوشِ گرمِ پدر
هیچ مرزی برای امنیت نمی‌شناسند.

هوا سنگین است.
بوی سیبِ سرخ می‌آید و صدای شیونِ ملائک.
و آن صدهادخترِ کوچک.
با قلب‌هایی که تندتر از دویدنِ اسب‌ها می‌تپد.
در برابرِ آن گودالِ غریب.
مرثیه‌ای می‌سرایند که تا ابد.
گوشِ تاریخ را از فریادِ مظلومیت.
سنگین خواهد کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها